صفحه نخست
ترانه ها و آهنگها
تازه ترین مطالب
عکسهای دیدنی
مطالب خواندنی
مجموعه اشعار
فال و طالع بینی
تبلیغات
ارتباط با ما
کلمه کاربری رمز عبور
مایلم هم اکنون عضو شوم رمز عبور را فراموش کرده ام
تعداد کلیک:76
تعداد نمایش:591
امتیاز بدهید : 1 2 3 4 5 6

طراح سایت فارسیکام farsicom cms

بروزرسانی : يکشنبه 4 شهريور 1386
ترس

من از بهار و اقاقیا
که روی حصار سنگی دیوارها می نشیند
از آفتاب و زلالی بی حد آب
از روزهای بلند، از شتاب
از خورشید بیمار پاییزی
از پایان فصلها
می ترسم

من از سکوت می ترسم
ازتکرار لحظه های بی کلمه
از دوری واژه ها با ذهن
من از هر چه مرا منتظر می گذارد
می ترسم

و از این صبوری من
که بازتاب لحظه های مکرریست
از نوع نقابهای انسانی...
من از بودن پشت نقاب سرد و بی احساس
از شعله های سرکش دیوانگی
می ترسم

از هنگامی که میدوی
و هنگامی که خواب آلوده اند
می ترسم

من از آواز نوازشگر دستان او
چشمان صمیمانهء او
از دست سوزندهء مشتاقش
مهربانی ممنوع
دوستی مضحک
می ترسم

من از قصه های تکراری
مکثهای ناگهانیم
نگاههای مردد
از غزلهای نیمه تمامِ خط خورده
می ترسم

از ابرهای سیاه و محزون
نشانه های بغض آسمان
بغض های رفتن
بدرودهای تلخ
می ترسم

بی دلیل از قفس کهنهء شب
سایه های مرگوار ساده گی
فضای گنگ بیهودگی
می ترسم؟!

من از حس کردن شعرِ نو
خیال خواب دیدن
آرزوی تازه
حرفی تازه تر
می ترسم

از شستن واژه ها با باران
که شفاف شوند
حرفهای غریبی که برای اولین بار
جاری شوند
می ترسم

از پشت پنجره
روزی هزار بار شکست
تا انتظاری از نو آغاز شود
می ترسم

از این که یک سره تردید میکنم...
...
...
ببین تمام وجودم گرفته بوی غبار
مگر نه اینکه از این عذاب می ترسم
نگو...
که از شنیدن یک جواب
می ترسم


اسفند ۱۳۸۳