می کشم حسرت آن روز که دریای خیالسوی ساحل بکشد زورق بشکسته ی منیا که روزی برسد تا که اجلبا ترحّم بکُند لمس تن خسته ی منتا که این خاک فرومایه ی پستعاجز آید نکند ریشه دگر هسته ی من