احمد شاملو _ مرگ ناصری

بروزرسانی : يکشنبه 1 آبان 1384

با آوازی یکدست،

یکدست

دنباله چوبین بار

در قفایش

خطّی سنگین و مرتعش

بر خاک می کشید.

 

((-تاج خاری برسرش بگذارید!))

و آواز ِ دراز ِ دنباله بار

در هذیان ِ دردش

یکدست

رشته ئی آتشین

می رشت.

 

((- شتاب کن ناصری، شتاب کن!))

 

از رحمتی که در جان خویش یافت

سبک شد

و چونان قوئی مغرور

در زلالی خویشتن نگریست

 

((- تازیانه اش بزنید!))

 

رشته چر مباف

فرود آمد.

و ریسمان ِ بی انتهای ِ سرخ

در طول ِ خویش

از گروهی بزرگ.

بر گذشت.

 

((- شتاب کن ناصری، شتاب کن!))

***

از صف غوغای تماشا ئیان

العارز

گام زنان راه خود را گرفت

دست ها

در پس ِ پشت

به هم در افکنده،

و جانش را ار آزار ِ گران ِ دینی گزنده

آزاد یافت:

 

((- مگر خود نمی خواست، ورنه میتوانست!))

***

آسمان کوتاه

به سنگینی 

بر آواز ِ روی در خاموشی ِ رحم

فرو افتاد.

سوگواران، به خاکپشته بر شدند

و خورشید و ماه

 به هم

بر آمد.

*****